یاد داشت

ایران گرم وسوزان بود
----------------------------------------------------------------
روز سوم
آفتاب تابستان بی رحمانه گرم است وخیابانهای عموماً شلوغ شهر مشهد را برای عابران طاقت فرسا کرده است .
برای دیدن شهر و شاید خرید به بازار میروم ، "سرای امین" پاساژی سه طبقه که همانند نامش کاملاٌ سنتی است مملو شده از اجناس دکوری و اسباب بازیهای بی کیفیت ساخت چین.
در طبقه ی پایین پاساژ چند فروشگاه لباس است، سری به آنجا میزنم.
در یک مغازه کوچک که شیوه چیدن اجناسش مانند بساتهای قدیمی است چشمم به یک زیر شلواری می افتد بر می دارم و قیمتش را میپرسم ، فروشنده با آرامی بدون اینکه به من نگاه کند قیمت شلوار را میگوید.
هفت هزار تومان ،چینی است سایزش هم مناسب است، چونه نمی زنم و برمیدارم.
فروشنده که شاید صاحب مغازه هم باشد آدم میانسالی است و ریش کوتاهی دارد که چهره ی او را بسیار باوقار و موجه نشان میدهد.
صدای اذان میآید ،فروشنده از جایش بلند میشود و پارچه ی بزرگ را جلوی مغازه و روی اجناسش پهن میکند پولها را با عجله از من میگیرد و به ساعتش نگاه میکند:
نماز دیر شد ... کمی زودتر...!
پول را میدهم ، او به سمت نماز میرود و من از پاساژ بیرون میروم.
چند قدمی از پاساژ بیرون رفته ام در حاشیه خیابان کنار درب یک دوکان همان شلوار با همان رنگ وکیفیت آویزان است در حالی که کاغذی بزرگ روی آن سنجاق شده و روی کاغذ نوشته شده :
"چهارهزار وپنصد"
به شلوار نگاه میکنم و به پشت سرم برمیگردم ، به این فکر میکنم که هم اکنون آن فروشنده در صف نماز به چه چیزی فکر میکند؟
--------------------------------------------------------
>>> علیزاده
به اینکه خدا یهش چند تا مشتری دیگه مس شما براش بفرسته.....
>>> یعقوبی
سلام
متاسفانه نوعی ریاکاری و عوام فریبی در جامعه رواج پیدا کرده که مردم فکر میکنن کارها اینجوری بهتر پیش میره!
>>> ناشناس
به اینکه اگه برگشتی ازت پس نگیره..... یا نصفه پولت را بده
>>> جواد
به اینکه چرا یاهاش چونه نزدی؟ یا شاید با این مغازه کوچولو باید خدا حتما روزی حلالی به او می دهد
>>> ناشناس
حتما یه حاجی بازاری بوده....تازه کجاشو دیدی؟
>>> کاکه تیغون
خوب شد که دوتا نخریده بودید!





